ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره
کد خبر : 96925
تاریخ انتشار : 10 فروردین 1395 13:4
تعداد بازدید : 1658

محمود فروزبخش

مشهدی که من بودم

نوجوانی دوران تربیت است و دوران نوجوانی من دو برش مهم داشت. اولین آن مربوط می شود به پنجم دبستان. جایی که شاگرد اول کلاس بودم و تازه مرحله اول تیزهوشان هم قبول شده بودم که پدرم تا گردن فلج شد و برای عمل نخاع و دوره های درمانی بعدش به تهران رفت و تا بیاید با دو پای خودش به خانه برگردد، چندماهی طول کشید.
این فرصتی شد برای من رها شده از نظارت چشمان والدین که آزادانه تا هر وقتی که می خواهم به کوچه بزنم و رفیق تازه پیدا کنم. آن سال ما تازه به خانه جدیدمان در محله مهرانگیز آمده بودیم و چون هنوز در آن ایام قیمت زمین در آن مناطق نترکیده بود، از همه قشری در محله ما پیدا می شد. این شد که ما از باب فوتبال، همه جور رفیق باب و نابابی پیدا کردیم. بهار 74 که شد، روزهایش بوی دیگری می داد، عصرها به کوچه می زدیم و شب هنگام بر می گشتیم، حالا دیگر ادبیاتمان هم متفاوت شده بود و از این که بچه شرهای محل من را در گروهشان جا می دادند، احساس خوبی داشتم. و این شد که مرحه دوم تیزهوشان هم از دستم پرید، درست زمانی که همه مدرسه روی من حساب باز کرده بودند تا آن جا که هرکسی در مدرسه نام قبول شدگان تیزهوشان را می برد بلافاصله بعدش می گفت فروزبخش هم قبول نشد! ایام گذشت و من در مدرسه راهنمایی خرازی هم یک چهره ویژه بودم. پسر بچه ای که ریاضی را نخوانده، بیست می آورد اما در اکیپ بچه خلاف های مدرسه بود! باور این مسئله برای ناظم ما هم مشکل بود. اما من این متفاوت بودن را دوست داشتم. دوست داشتم با بچه های با مرام و لوتی و این تیپی هم پیاله باشم. کم کم خلق و خوی آن ها را هم دزدیدم. خوبی این قضیه این بود که این بار در سوم راهنمایی کسی روی قبول شدن من در تیزهوشان حساب باز نمی کرد. اگر در مدرسه موردی پیش می آمد و خرابکاری می شد، آقای ناظم یک راست می آمد دم در کلاس ما با همان سگرمه های همیشه در همش و همین جوری بدون سوال و جواب، اول از همه تیم چند نفره ما را بیرون می کشید و تو دفترش به خط می کرد و حتی بدون آن که منتظر اعتراف ما هم بشود، چند نمره ای علی الحساب از انضباط ما کم می کرد تا بعدا سر فرصت تحقیق کند ببیند خرابکاری دقیقا از ناحیه کی بوده است. یعنی تا این حد در منبع صدور جرم تردید به خود راه نمی داد. اما وقتی خبر قبولی تیزهوشان آمد، همه تردید کردند. ناظم خبر قبولی همه را انتظار می کشید الا فروزبخش. برش دوم مربوط می شود به پانزده سالگی. جایی که قرار بود به دبیرستان بروم آن هم از مدل استعدادهای درخشان. اما من قبل از این که وارد فضای دبیرستان شوم با مجمع فرهنگی شهید اژه ای آشنا شدم. در شهریور 77 یعنی قبل از آغاز سال تحصیلی با بچه های مجمع اردوی مشهد شمال رفتم. در این اردو چند اتفاق خاص افتاد: 1- من با خانواده زودتر مشهد آمده بودم و از ابتدا در اتوبوس با بچه ها نبودم. قرار بود مجمعی ها به محض رسیدن به مشهد، بیایند دنبالم. داخل لابی هتل بودم که رضوان اصغری (سردبیر سابق اصفهان زیبا) آمد دنبالم. در آن زمان اصغری ریش قابل توجهی داشت و من به سبب فضایی که از راهنمایی داشتم از آدم های ریش دار خوشم نمی آمد و با خودم گفتم: این دیگه کیه و پدر و مادرم من را می خواهند دست چه جور آدم هایی بسپارند. اما ماجرا به اینجا ختم نشد و با آقای اصغری وارد حسینیه ای شدیم که مکان اسکان بچه ها بود. در بدو ورود اولین کسی را که دیدم علی نادری (سردبیر فعلی رجانیوز) بود که چفیه ای بر گردن داشت. یا حضرت عباس! دیگر راه برگشتی هم نبود. نزدیک به یک هفته با این جماعت سر کردیم. بد نبودند. یواش یواش نظرم نسبت به انسان های ریش دار برگشت. 2- شب ها که می شد بچه ها کف حیاط پهن می شدند و بعضا بحث سیاسی هم شد. فضای دوم خرداد بود دیگر. یادم است بزرگترها نشریاتی که خریده بودند را می آمدند همان وسط می ریختند تا بقیه هم استفاده کنند. یکی از آن نشریات از اتفاق بیشتر به چشم من می آمد. نشریه «راه نو» بود که اکبر گنجی آن را چاپ می کرد. عکس بزرگی از داریوش آشوری زده بود روی جلدش. برای من جالب بود تا به حال اسم این بشر را هم نشنیده بودم. سبیل بامزه ای داشت. هفته بعد که پایم به زمین اصفهان بود و در خیابان شریف وافقی قدم می زدم دیدم که از حسینیه خوردآزاد صدا می آید که: داریوش آشوری در هفته نامه راه نو ... همین شد که بدون معطلی رفتم داخل که ببینم داریوش آشوری در مجله راه نو آخر چه گفته است و من آخه نباید بدونم که داریوش آشوری در نشریه راه نو چه گفته است!!! رفتن به داخل همانا و ده سال پا منبری ثابت جمعه شب های حاج آقا معمار منتظرین شدن همانا. 3- یک چیزی که برایم جدید بود، این بود که بچه ها در دعاهای دسته جمعی از امام زمان نام می برند و بعد گریه می کنند. خب این برای من عجیب بود. برای مثال امام حسین را شهید کردند. خب این گریه دارد. یا امامان دیگر که مصیبت هایی را تحمل کردند و یا حضرت علی که مظلوم بوده است جای غصه دارد اما برای امام زمان چرا این ها گریه می کنند؟ این واقعا برایم تازگی داشت و تا پیش از این مشابهش را ندیده بودم. یک جور گریه از سر محبت و فراق و یا کرده های خودمان و یا چیزی شبیه این ها. بعدا خودم شدم پایه ثابت این مجالس. برای اولین بار با مجمع بود که جمکران رفتم و این قضیه برایم تثبیت شد. سال ها بعد خودم توفیق یافتم و علم جلساتی این چنینی را در جمعمان بلند می کردم. 4- راستش را بخواهید بدجوری کم آورده بودم. در هر مدرسه ای که بودم امتیازم به بقیه بچه ها این بود که درس خوان تر از همه بودم اما این جا که همه یک سر و گردن از آدم بلندترند. سخت است در میان جمعی باشی که اکثریت آن ها از تو باهوش ترند و آن وقت بخواهی میان آن ها بدرخشی. واقعا سخت است. دستت خالی می شود و چیزی برای رو کردن نداری. این را از همان اردو فهمیدم. در بین همسالان بدجوری در حاشیه بودم و این وضعیت را اصلا دوست نداشتم. این شد که به فکر جبران افتاده بودم. به دبیرستان که رسیدم با کتابخانه مدرسه آشنا شدم. بهترین و بزرگترین کتابخانه مدارس اصفهان بود. سنگ بنای اصلی اش کتاب های اهدایی خود شهید اژه ای بود. کتابخوان نبودم. آن جا مجبور شدم برای آن که نسبت به بقیه بچه های مجمع امتیازی داشته باشم، کتابی بخوانم و فضلی کسب کنم. نمی خواستم مثل آن اردو همیشه در حاشیه باشم. در آن دوران هم نمی شد کتابخوان شد و شریعتی نخواند. شریعتی خوان شدم از آن کتاب های کوچک قدیمی که گاه گداری دست خط خود علی اکبر اژه ای را هم در گوشه کنارش پیدا می کردی. من احمق را بگو که نمی دانستم با این روش تازه بیشتر هم به حاشیه می روم. بماند. حالا که خوب فکر می کنم می بینم تمام ریشه های فساد من در همان باغچه کوچک آن اردو، کاشته شده است!!! یک شبه که نه اما تمام گمراهی ها یک سرش به همان یک هفته برمی گردد. آری ابتدا رفیق شدیم و بعد عازم طریق شدیم. تمام ماجرا این بود. در تربیت ابتدا دوستی است و سپس اسلامی که سرجمعش می شود، تربیت اسلامی. این را آن زمان همه می دانستیم هر چند کسی نمی نوشت و یا بلند فریاد نمی زند. اما قصه برای بزرگترهای ما مشخص بود. نمی دانم چه شد که بعد ها فراموش کردیم که اول باید هنر باشد و بعد اسلامی که بشود هنر اسلامی. اول باید تفکر باشد و بعد اسلامی که سر جمعش بشود تفکر اسلامی و اول باشد علم باشد و سپس اسلامی که سرجمعش بشود علم اسلامی. همین


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
شنبه 27 آبان 1396